دست نوشته ای از یک پناهجو در وان وقتی که ماموران جمهوری اسلامی در تعقیب تو هستند و میخواهند تو را با دست و پای بسته به سیاهچال های تنگ و تاریک ببرند و شکنجه کنند ، آن زمان شاید فقط بتوانی از تمام زندگیت در ایران ، از تمام آرزوهایت ، از تمام آنچه که طی سالیان دراز با کوشش و تلاش به دست آوردی ، از همه خانواده و دوستان ، فقط یک دست لباس که به تن داری را میتوانی با خود بیاوری . زمانی که لباس شخصی های امنیتی رژیم به دنبال تو هستند حتی نمیتوانی با عزیزترین کسان خود هم یک خداحافظی بکنی . حتی فرصت نداری دست نوازشی بر سر برادر یا بچه کوچک خود بکشی . فرصت کم است و تو نمیتوانی حتی یک کارت شناسیی هم از طاقچه اطاق برداری . اکنون حتی مادر سالمند تو هم میداند که اگر بمانی باید جامه سیاه بر تن کند ، مادرت هم میگوید ؛ " پسرم برو . پسرم فرار کن ". برادر کوچک هم با لهجه بچه گانه اش میگوید " دادشی زود باش .. پاسدارا اومدن تو رو بگیرن .. زود باش فرار کن " تو فرار میکنی . فرار برای حفظ جانت . فرار برای در امان ماندن از شکنجه . فرار برای نشنیدن دشنام و ناسزا . فرار برای حفظ هویت ایرانی خودت . فرار میکنی تا پدر و مادرت دوری و غربت تو را تحمل کنند ولی هر پنج شنبه سر قبر فرزندشان نباشند . فرار میکنی تا در میدان شهر یا در سیاهچالی در گوشه ایی از ایران تو را بر بالای جرثقیل آویزان نکنند . فرار میکنی تا بر بدنت تازیانه نزنند . فرار میکنی تا در گوشه زندان نپوسی . فرار میکنی تا اشک و اندوه برادر و خواهرت در سوگ از دست دادن تو جاری نشود . تو فرار میکنی تا نجات پیدا کنی . نجات از مرگ . نجات از ظلم . نجات از شلاق . نجات از اعدام . نجات از وحشت گورکن هایی که هرچه برای جوانان وطن گور میکنند خسته نمیشوند و کفن دوزهایی که هر چه کفن میدوزند باز کم است . کوهها را پشت سر می گذاری . بیراهه های پیچ در پیچی که حتی یک جغد هم بر بالای سنگی آواز نمی خواند را رد میکنی . تو میگذری . از همه چیز میگذری . گذشت از میهن سخترین گذشت است . گذشت از خانواده از آرزوها . روزها و هفته ها در آفتاب و باد و باران ، در سرما و گرما ، گرسنه و تشنه عبور میکنی . عبوری سرد با دلی آکنده از درد . تو رد میشوی از مرز . از هرآنچه دوست داشتی . از ایران رد میشوی . اکنون که اولین قدم را از زادگاهت ، از کشورت ، از وطنت بیرون گذاشتی ، اکنون که تیغ جلادان تشنه خون را بالای سرت نمیبینی ، اکنون برق امید در چشمان تو جاری میشود . امید به آینده ، امید به زندگی ، امید به فردایی بهتر ، امید به نجات . خسته و ناتوان درب دفتر سازمان ملل در شهر وان را میزنی و با روی گشاده در را به روی تو باز میکنند و تو خوشحال و امیدوار میشوی . اما این امید بسیار زود گذر است و تو دوباره در وحشت گذشته ایی که از آن فرار کردی غرق میشوی . روزها میگذرد و هفته ها پی در پی میروند و تو هنوز نجات پیدا نکرده ایی . آیا پنج سال انتظار کم است ؟!! هر روز و هر هفته به دفتر سازمان ملل مراجعه میکنی ولی جوابی دریافت نمیکنی . پاهای تو خسته اند و دلمشغولی ها ذهنت را آزار میدهد . فریادت را کسی نمیشنود و اکنون درب دفتر کمیساریای پناهندگان شهر وان به روی تو باز نمیشود . اکنون کسی با چهره خندان به استقبال تو نمی آید و و تو مورد بی مهری قرار میگیری . تو دست و پا میزنی . برای رهایی خودت تلاش میکنی . ولی کسی توجه نمیکند . التماست را با تندخویی جواب میدهند و نامه ات را به طرف خودت پرتاب می کنند . تو از تمام زندگیت گذشتی . آنچه نتوانستی از آن بگذری جانت بود . تو از ظلم فرار کردی از بی عدالتی از یورش های شبانه . اما ، اما دفتر پناهندگان سازمان ملل تو را باور نمیکند و تو باز اصرار میکنی چون تو خودت بهتر از هرکسی میدانی که اگر میماندی جانت در خطر قرار میگرفت و طناب دار را بر بالای سرت میدیدی . اکنون پنج سال گذشته است . خانواده ِ تو نگران تر از همیشه هستند . ترس بازگردانده شدن به ایران پاهای خسته تو را می لرزاند . تو مرگ را نزدیک تر از همیشه میبینی . تو فریاد میزنی ؛ کمک ! .. کمک!.. و همچنان به انتظار جواب سازمان ملل برای نجاتت هستی . زندگی اینجا سخت و دشوار است و تو مجبور هستی آن را تحمل کنی شاید باز هم یک بار دیگر ، فقط یکبار دیگر درب دفتر کمیساریای پناهندگان سازمان ملل به رویت باز شود . شاید یک بار دیگر کسی فریاد کمک خواهی تو را جواب دهد . شاید یکبار دیگر مصاحبه شوی و جواب بگیری . « هر شب کوچه ها رو میگردم ولی تو را پیدا نمیکنم . یواشتر برو ، یواش تر . مگه نمیدونی من کجام؟ اگه میدونی یه ِ سر به این بی پناه بزن. من نمیتونم از تو بگذرم . زود بیا پیشم . زود بیا » محمد حسین سیاهی نوبندگانی از شهر مرزی وان ترکیه 00905377233412
این خبر را با ای -میل ارسال کنید و یا در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید:
توجه: استفاده از مطالب ایران ب ب ب فقط با ذکر ماخذ آزاد می باشد.