کاملترین و مهمترین اخبار روز ایران و جهان را، هر روز و هر ساعت در ایران ب ب ب بخوانید

یکشنبه 3 آذر 1387

نظرات و دیدگاههای خود را بیان کنید و از نظرات دیگران نیز آگاه شوید

یاد آرفتوای خون و جنون را!

ایران ب ب ب

"این بذر ها به خاک نمی ماند" ....فتوای خون و جنون , و تابستان 67 را نمی توان و نمی باید فراموش کرد !

رابطه ی فقیه و خون, و مفتی و جنون در تاریخ میهنمان مثال های خوبی برای توضیح وتبیین " تداعی مشابهت" اند. این امر نه تصادفی, و نه از دین ستیزی و اسلام ستیزی ست , ملتی واقعیت های دردناک و هراسناک رابارها دیده و تجربه کرده است, وچنین دیدن ها و تجربه ها یی تشابه ای در ذهنیت تاریخی و فردی اش حک کرده است, که ماندگار به نظر می رسد. بی تردید شماری از فقیهان بودند , و هستند که تاب تحمل دگراندیشی را داشته و دارند, که اینان انگشت شمارند. اما اکثریت فقها و مفتی یان خونریز و دارای افکار و کرداری جنون آمیز بوده , و هستند . کافیست تاریخ مان را ورق بزنیم تا با نمونه های فراوانی از این موجودات,که به چندنمونه از آن ها اشاره می کنم, مواجه شوید .

- محمود غزنوی در باره معتزله می گوید:

«من کار ایشان را به فقها باز گذاشتم، آنان چنان فتوی دادند که این قوم از دایره ی اطاعت احکام الهی قدم بیرون نهاده و به فساد روی آورده اند و قتل و قطع و نفی آنان به مراتب جنایاتشان واجب است.»

شاه شجاع پسر"امیر مبارزالدین محمد" سرسلسله ی دودمان مظفریان , در باره کار های پدرش شهادت داد:

«من به کرات مشاهده کردم که در حین قرآن خواندن بعضی ارباب جرایم را پیش مبارز می آوردند و او ترک قرائت قرآن می کرد و ایشان را به دست خود می کشت، و همان دم باز بر تلاوت مشغول می شد...»

بدین گونه او بیش از 800 نفر را کشت.

و ملک محمد سلجوقی می گوید:

«هرگز هیچ کس را نکشتم الا ائمه فتوی دادند که او کشتنی ست.»

آیت الله خمینی بنیانگذار و رهبر حکومت اسلامی نیز در زمره ی همین دست فقها و مفتی ها و امام هاست , که نه در تورق تاریخ , در زندگی مان حضور ترسناک و هولناک اش را ناظر بودیم. فقیه و امامی که بارها صریح و بی پرده , و با افتخاری ثواب آلود, محسنات کشتار دگراندیشان و " آیات قتال" را به رهروان اش گوشزد کرد , واز پیروان اش خواست تا این نوع " عواطف فقیهانه و مفتی صفتانه " را فراموش نکنند. او حتی از اینکه این " عاطفه" را زودتر بکار نگرفت, توبه کرد!

او در سخنرانی ای در 27 مرداد ماه 1358 گفت:

«... اگر ما از اول قلم تمام مطبوعات مزدور را شکسته بودیم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطیل کرده بودیم و حزب های فاسد را ممنوع اعلام کرده بودیم و رؤسای آن ها را به جزای خودشان رسانده بودیم و چوب های دار در میدان های بزرگ برپا کرده بودیم و مفسدین و فاسدین را درو کرده بودیم، این زحمت ها پیش نمی آمد. من توبه می کنم از این اشتباهی که کرده ایم...»

یک نمونه ی دیگر از سخنرانی ایشان , در روز میلاد پیامبر اسلام در سال 1361 , و دررابطه با موج دوم کشتار جمعی دگراندیشان در حکومت اسلامی بود:

"......شما آقایان علما، چرا فقط سراغ احکام نماز و روزه می روید؟ چرا هی آیات رحمت را در قران می خوانید و آیات قتال را نمی خوانید؟ قران می گوید بکشید، حبس کنید.... پیغمبر شمشیر دارد تا آدم بکشد. ائمه همه جندی( نظامی ) بودند. همگی جنگی بودند. شمشیر می کشیدند. آدم می کشتند.... خلیفه می خواهیم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند. با چند سال زندان کار درست نمی شود. این عواطف کودکانه را کنار بگذارید......"

وآیت الله محمدی گیلانی یکی از همین آقایان " علما " ست , ایشان برمبنای رهنمود های آیت الله خمینی , فرمان می داد:

«.....شورشیانی که در خیابان ها مجروح می شوند باید کارشان را تمام کرد... و آن ها که در تظاهرات علیه جمهوری اسلامی شرکت می کنند «باید در محل، مقابل دیوار اعدام شوند» و «توبه آن ها پذیرفته نمی شود و مجازات را قرآن تعیین می کند، مرگ با بدترین وسایل، با دار، قطع دست راست و پای چپ و......"

و فراوان بوده و هستند "علما"یی از جنس گیلانی وخلخالی و لاجوردی و مصباح یزدی ومرتضوی و........

در میان فتاوی و رهنمود های آیت الله خمینی اما نشانه های علاقه ایشان به دار زدن ,جندی بودن , شمشیر کشیدن , آدم کشتن , حد زدن و رجم کردن , که برخی از نشانه های ابتلای ایشان به " جنون ایدیولوژیک" نیز بود, در فتوی قتل عام تابستان سال67 وخیم تر از گذشته جلوه کرد. ایشان با این فتوی تعریف و معنایی در خور از " جنون ایدیولوژیک" به دست دادند:

".... بسم الله الرحمن الرحیم : از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه میگویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده اند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهای کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاریهای حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنان برای صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانه آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و میکنند محارب و محکوم به اعدام میباشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجه الاسلام نیری دامت افاضاته (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین طور در زندان های مراکز استان کشور رای اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع میباشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامی است، امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند [اشداء علی الکفار] باشند. تردید در مسایل قضایی اسلام انقلابی نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا میباشد. والسلام.روح الله موسوی الخمینی...."

این معنا در ابتدا حتی برای نزدیکان صادر کننده ی این فتوی , مبهم و قابل فهم نبود , بهمین خاطر کار به سوال کردن رسید .

احمد خمینی از پدر خواست تا از این معنا رفع ابهام کند:

".... بسمه تعالی ,پدر بزرگوار حضرت امام مد ظله العالی

پس از عرض سلام، آیت الله موسوی اردبیلی در مورد حکم اخیر حضرتعالی درباره منافقین ابهاماتی داشته اند که تلفنی در سه سؤال مطرح کردند:

1 – آیا این حکم مربوط به آنهاست که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولی تغییر موضع نداده اند و هنوز هم حکم در مورد آن ها اجرا نشده است، یا آنهایی که حتی محاکمه هم نشده اند، محکوم به اعدامند؟

2 – آیا منافقین که محکوم به زندان محدود شده اند و مقداری از زندانشان را هم کشیده اند ولی بر سر موضع نفاق میباشند محکوم به اعدام میباشند؟

3 – در مورد رسیدگی به وضع منافقین آیا پرونده های منافقینی که در شهرستانهایی که خود استقلال قضایی دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز استان ارسال گردد یا خود میتوانند مستقلاً عمل کنند؟..... "

و آیت الله خمینی با متممی که بر فتوی اش اضافه کرد, خمینی وار رفع ابهام کرد:

".... بسمه تعالی, در تمام موارد فوق هر کسی در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است. سریعاً دشمنان اسلام را نابود کنید. در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روح الله الموسوی الخمینی....."

و بدین ترتیب بنیانگذار حکومت اسلامی, روح الله خمینی برای چندمین بار با خشم و کینه توزی ای شایسته ی خویش , هزاران هموطن جوان اش را به دار آویخت , و یا تیرباران کرد, هزاران اسیری که " جرم " شان دگراندیشی سیاسی و عقیدتی بود , و در بیدادگاه های اسلامی محاکمه و مطابق قوانین همین بیدادگاه ها دوران محکومیت شان را می گذراندند.این اسیران قتل عام شده هواداران و اعضای احزاب , سازمان ها و گروه های سیاسی و عقیدتی مختلف در جامعه بودند , و خلاف فتوی عوامفریبانه ی ایشان به یک گروه سیاسی خاص تعلق نداشتند, و تمامی قربانیان نیز هیچ نقشی در سیاست گذاری ها ,و گفتار و کردار رهبران شان در خارج از زندان ایفا نمی کردند, و نمی توانستند ایفا کنند چرا که سال ها در اسارت حکومت اسلامی بودند. این کشتار جمعی ویژگی ی دیگری نیز داشت , و جهانیان با نوعی نو آوری " اسلامی " و " خمینیسم" نیز آشنا شدند : " آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات" بیدادگاه های اسلامی که در محاکمه های دو تا سه دقیقه ای " تفتیش عقاید اسلامی " حکم اعدام صادر می کردند ,نمونه وار وحیرت انگیز,برای کشتار بیشتر اسیران شان حتی آنان را فریب می دادند تا ناخواسته چیزی بگویند که بر مبنای فتوی وشریعت خمینی حکم شان اعدام باشد!

تیر ماه می باید زمان صدوراین فتوی جنون آمیز باشد , فتوایی که یکی از خونین ترین " فتاوی قتال " و کشتار دگراندیشان از سوی فقها ست . و مرداد ماه و شهریورماه , ما ه های به خاک افتادن هزاران تن از عزیزان مان است , عزیزانی که تاریخ و زندگی نشان داده اند :" این بذر ها به خاک نمی ماند " و" ازقلب خاک می شکفد " (1)

فتوای خون و جنون , و تابستان 67 را نمی توان و نمی باید فراموش کرد !

-----
"چشمی هست که از اشک لبریز نشود؟"

در سی سال گذشته هزاران ایرانی به فرمان و فتوی آیت الله خمینی ودیگر روحانیون دگراندیش کش به قتل رسیدند. با معیار های اسلامی "گناه و جرم" قربانیان ,که در بیدادگاه های پیش قرون وسطایی اسلامی به مرگ محکوم شدند, دگراندیشی ی سیاسی و عقیدتی و قومی , و مخالفت با حکومت اسلامی بود . این فربانیان که اکثر آنان جوانان تحصیلکرده و روشنفکران و روشنگران جامعه بودند یا تیرباران شدند , یا به دار آویخته شدند, و یا گوشه وکنار میهنمان " ذبح اسلامی"شدند.

----------
"چشمی هست که از اشک لبریز نشود؟"

.....
این نامه ها ی تیر باران شده ها.....
نمیدانم آیا کسی هست که بتواند این نامه های
تیر باران شده ها
را بخواند بی اینکه چشمانش از اشک لبریز شود
و بی اینکه
باصطلاح حقیر و نارسایی که داریم, قلبش در هم
فشرده شود.
اگر چنین کسی هم هست من از ا و بیزارم.

" لویی آراگون"

در سی سال گذشته هزاران ایرانی به فرمان و فتوی آیت الله خمینی ودیگر روحانیون دگراندیش کش به قتل رسیدند. با معیار های اسلامی "گناه و جرم" قربانیان ,که در بیدادگاه های پیش قرون وسطایی اسلامی به مرگ محکوم شدند, دگراندیشی ی سیاسی و عقیدتی و قومی , و مخالفت با حکومت اسلامی بود . این فربانیان که اکثر آنان جوانان تحصیلکرده و روشنفکران و روشنگران جامعه بودند یا تیرباران شدند , یا به دار آویخته شدند, و یا گوشه وکنار میهنمان " ذبح اسلامی"شدند.

وصیت نامه ها و نامه ها یی که می خوانید بخشی از اسناد جنایات حکومت اسلامی اند , این وصیت نامه ها و نامه ها,که در آستانه ی اعدام قربانیان نوشته شده اند, نیازی به تفسیر و تحلیل ندارند ,گلواژه هایی هستند که خود به روشنی سخن می گویند و هر کدام عطر خویش می افشانند, سخن و عطر شور زندگی و عشق به آزادی و آزاده بودن تا حد جان دادن در ره این عشق. می توان با نظرات سیاسی و عقیدتی این قربانیان مخالف بود اما نمی توان و نمی باید بر این همه شور وعشق چشم بست و به آنان که داس تاراج شور و شادی وعشق در دست داشته و دارند رخصت داد به تاراج گل هایمان ادامه دهند, و یا تاراجگری های ضدانسانی شان به فراموشی سپرده شود.

برخی از این وصیت نامه ها و نامه ها را در سال 1368 در مجموعه ای بنام "واپسین نامه ها"– اسناد جنایات حکومت اسلامی - منتشر کردم , برخی دیگر به یاری ,همکاری و کار مشترک با دوست ارجمندم "مهدی اصلانی "در مجموعه ی " جنگل شوکران " در سال 2006 منتشر شد. در سالگشت کشتار بزرگ تابستان 1367 , به یاد و به احترام قربانیان حکومت اسلامی , ودر جدال با فراموشی ,تعدادی از وصیت نامه ها و نامه ها را بخوانیم:
----------------------------

گوشه هائی از متن دفاعیه کشیش
مهدی دیباج
در دادگاه ساری( ۳ دسامبر ۱۹۹۳)
تاریخ قتل دیباج ؛ ژوئن سال ۱۹۹۴

به نام مقدس خدا که هستی وحیات ماست

من ناچیز مسیحی هستم، گناهکاری که ایمان دارم عیسی مسیح به خاطر گناهان من بر روی صلیب جان خود را فدا کرد............ به من تهمت ارتداد زده اند! خدای نادیده که عارف قلوب است به ما مسیحیان اطمینان بخشیده که ازمرتدان نیستیم ........می گویند : مسلمان بودی و مسیحی شدی " ، نه ، من سالها بی دین بودم، با مطالعه وتحقیق به دعوت خدا لبیک گفتم و به عیسی مسیح خداوند ایمان اَوردم..............

ایراد می گیرند که چرا تبلیغ می کنی .
اگربینی که نابینا و چاه ا ست
اگر خاموش بنشینی گناه است

این تکلیف دینی ماست که بدکاران را متقاعد کنیم تا در رحمت خدا باز است ،ازگناه دست بکشند و به او پناه اَورند...........

برای من ،زندگی یعنی مجالی که به مسیح خدمت کنم و مرگ یعنی فرصت بهتری که با مسیح باشم. پس نه فقط راضیم به احترام نام مقدس خدا در زندان باشم بلکه حاضرم به خاطر عیسی مسیح خداوند جان بدهم و زودتر به ملکوت خدا برسم .......

باعرض حرمت،
زندانی مسیحی شما،
مهدی دیباج

----------------------------

مونا محمود نژاد- از اقلیت مذهبی بهائی
18 ساله، دانش آموز بهایی
تاریخ اعدام: شنبه ۲۸ خرداد۱۳۶۲ هجری شمسی
محل اعدام: میدان چوگان شیراز

الهی بامید تو
مادر عزیزتر از جانم و خواهر مهربانم چه بگویم چه بنویسم از فضل حق که بسیار است و در جمیع احوال شامل حال بندگانش میشود حتا بنده عاجز و ناتوانی چون من که لایق و سزاوار بندگی درگاهش را ندارم.

عزیزان از دل و جان برایمان دعا بخوانید که در هر صورت راضی به رضای الهی باشیم دل به قضا دربندیم و چشم از غیر دوست درپوشیم و تا جای امکان از عهده شکر الطافش برآئیم.
فدایتان شوم فراموش نکنید که آنچه کند او کند ما چه توانیم کرد پس باید سر تسلیم در برابر حق فرود آوریم و توکل بر رب رحیم نمائیم پس رجا داریم که غم و حزن را بخود راه ندهید و برایمان دعا کنید که محتاج دعائیم.
'
مونا محمود نژاد

----------------------------

یوسف اَلیاری- از سازمان راه کارگر

متن وصیتنامه:
یوسف آلیاری، شماره ی شناسنامه ۳۲۶، صادره از تبریز، متولد ۱۳۳۴، نام پدر: علی

مادر فداکار، خواهران و برادران عزیزم:

آرزومندم همیشه خوش و خرم و شادکام باشید.

این چند خط را بعنوان الوداع شادمانه برایتان می نویسم و با این تقاضا و امید که واقعا مساله مهمی در بین نبوده است.

اول از همه از بچه ها (مطابق معمول) شروع میکنم. کوچولوی هوشنگ و خواهر جانجانی علی!! چطور است! الدوز عروسک و رقاصک چی؟ باز هم مجالس را با رقص خود شاد و سرحال میکند؟ علی بالا چطور است، لابد تدریس در دانشگاه را بپایان رسانده و در فکر اختراع بدیعی است که جایزه نوبل را بگیرد. کورش مهربان چکار میکند؟ و آیدا و آیلا آیا باز هم با هم سر جنگ و دعوا دارند یا همزیستی مسالمت آمیز کرده اند. نازلی محبوب من چکار میکند؟ آیا بازم همه را با بلبل زبانیهایش مسحور و مسرور میکند؟ لیلای قشنگ و دوست داشتنی چطور است و مسعود عاقل و مایه افتخار چی؟ و بالاخره منیژه عزیزم خوبست؟ بچه دار شده است؟ کاش بچه اش را میدیدم. همه شان را از طرف من سلام گرم و (برشته) برسانید. از بزرگترها فاکتور میگیرم و سلام میرسانم به مهناز و فاطی و سید علی و ملیحه و نیز به فرج و هوشنگ و موسی و نیز به مجید آقا و مینا بپاس محبت هایشان. مادر آرزو داشتم بهت برسم و شادمانت نمایم ولی می بینی که مقدور نشد و میدانی که این مرگی خود خواسته است. روی همه تان را می بوسم و آرزو دارم با همدیگر مهربان تر باشید.
بدرود و قربان همگی، یوسف

----------------------------

محسن افشار بکشلو

متن وصیتنامه:
نام: محسن
نام خانوادگی: افشار بکشلو
نام پدر: ابوالفتح
تاریخ تولد: ۱۳۳۴

مادر خوب و مهربانم:

چند لحظه بیشتر از عمر کم بار من باقی نمانده است و بیشترین تاسف من در این لحظات از این است که زندگی و مرگ من هر دو جز رنج و زحمت و اندوه هیچ ثمر دیگری برای شما در بر نداشته است. مادر، مرگ چندان چیز وحشتناکی نیست و برای من اندوه مخور. در پس من بیش از اندازه گریه و مویه نکن و سلامت خودت را برای خواهران و برادرانم و عمو جان حفظ کن و سعی کن کانون خانواده را چون همیشه گرم و پر مهر نگهداری. به حسن بگو که او را بیش از حد دوست دارم و به برادر دیگرم حسین بگو دلم بیش از حد برایش تنگ شده بود. از قول من به مهری بگو: دوستت دارم. مرا بیاد داشته باش به خواهرانم سیمین، الی و دلی و برادرم امیر و به آقای شمس سلام گرم میرسانم. همه تان را دوست دارم و تا آخرین لحظه به یادتان خواهم بود. از آقا بزرگ و عمو جان که در حقم پدری کردند و از همه دوستان و اقوام دیگرم که نامشان در این جا نمی گنجد خداحافظی میکنم. اگر از من چیزی بجا ماند پول ها را به مزدک، و وسایل را به برادرم حسن بدهید.

مادر عزیزم در این روزها هر لحظه بیادت بودم و روزهای خوشی را که با هم بودیم مرور میکردم. باز هم سفارش میکنم که اجازه ندهی فقدان من به سلامتی ات آسیب برساند.
از همه تان خداحافظی میکنم و عاشقانه می بوسمتان. از من به نیکی یاد کنید و بدی هایم را ببخشید.
محسن افشار بکشلو
۲۷ تیرماه ۱۳۶۳

----------------------------

عنایت سلطانزاده – از سازمان راه کارگر

متن وصیت نامه:
نام: عنایت
نام خانوادگی: سلطانزاده
نام پدر: ابراهیم
تاریخ تولد: ۱۳۲۸

سلام به پدر، مادر، خواهران و برادران عزیز و تمام کسانی که دوستشان دارم. شاید مرگ من برای همگی غیر قابل تصور باشد ولی سعی کنید برای خود بقبولانید که اوج زندگی مرگ است. پدر و مادر عزیزم، من دوست داشتم زندگی شرافتمندانه ای داشته باشم و زندگی را بخاطر زیبائیهایش دوست داشتم. زندگی واقعا زیباست، مرگ را هم بخاطر زیبائیش پذیرفتم. خواهران عزیز، پاک و با شرافت زندگی کنید. مادران عزیز اینرا میدانم که مرگ من در روحیه شما خیلی تأثیر خواهد گذاشت ولی با بزرگ کردن برادران و خواهرانم روحیه خود را زنده نگهدارید. من نیز شاد و خندان به سراغ مرگ میروم، اگر خواستید سر قبر من بیائید شاد و خندان بیائید. من چیزی در این دنیا ندارم که برای شما بگذارم جز خاطره هائی که با هم داشتیم. همه را، تک تک تان را از دور میبوسم. شهین، آیدین را بزرگ کن و آخرین عکسی که دارم بعنوان هدیه برایش نگهدار. شاید یک مقدار احساساتی شده باشم ولی چه میشود کرد. ناهید عزیز یاشار را بزرگ کن و بدان که یاشار را باید بزرگ کنی. پدر و مادران و تمام اقوام، تک تک شما را برای آخرین بار میبوسم، یاران عزیز، تک تک شما را نیز برای آخرین بار می بوسم و سالگرد انقلاب را برای شما تبریک گفته و روزهای خوشی را برای شما آرزو دارم. باشد که مرگ من در روحیه شما تأثیر منفی نگذارد. بامید روزهای پر ثمر و برای

اختران قشنگم.
زندگی را باور کنید
و مرگ را باور کنید
و به یکدیگر عشق بورزید
عشق
عشق
عشق
باشد که عشق جاوید ماند
و جاوید خواهد ماند

عنایت سلطانزاده
ساعت ۴ بعدازظهر
۱۹ بهمن ۱۳۶۲

----------------------------

جمشید سپهوند – فدائی خلق

متن وصیتنامه:

با سلام و با عمیقترین آرزوها برای بهروزی، برای شما پدر، مادر و همسر، برادران عزیز، خواهر بسیار گرامیم مریم. عزیزان من اکنون که در واپسین لحظات حیات خود قرار گرفته ام، قلبم سرشار از مهر و محبت شماست و برای شما و همه اقوام و عزیزان و انسان های شرافتمند می طپد. پدر بسیار گرامی، شاید فکر کنی که این فرزندت از زحمات و عواطف بیدریغ شما غافل بوده است اما زندگی به بهترین شکل ممکن خلاف آن را نشان داده است. من همیشه بهروزی، و شادکامی شما را آرزو کرده ام و اکنون نیز جز این آرزوئی ندارم. مادر عزیزتر از جانم. تو ای دریای بیکران مهر و محبت و ای چشمه زلال انسانی، افتخار میکنم که چون تو مادری داشته ام و در دامان پر عطوفتت بزرگ شده ام. از شما تمنا دارم صبر و متانت خود را چون گذشته حفظ کنید و با تمام وجود برای تربیت کردن مریم عزیزم همت گمارید که این از جمله آرزوهای من است.

و اما همسر مهربانم، ایران من: ایران عزیز، جانان من، من قلب خود را یکبار برای همیشه بتو تقدیم نمودم. همسر خوبم تو بیش از هر کسی با من و زندگی من آشنا بوده ای و به کنه احساسات و عواطف من واقف بوده ای که بهترین و صمیمانه ترین آرزوهایم سعادت تو است.

عزیز من، اگر چه مدت کوتاهی با هم زندگی کردیم اما سال های سال تو آشنای دیرینه من بوده ای، اکنون اگر چه این سطور را بعنوان آخرین گفتگو با محبوب خود بیان میکنم اما تو باید بدانی که زندگی جریان دارد و هیچگاه متوقف نخواهد شد. سعی کن حتما تشکیل خانواده بدهی و نام اولین فرزند خود را جمشید بنهی. یار همیشگی مادرم باش و سعی کن اندوه روزگاران را بر او تعدیل دهی. مادر گرامی و همه اهل خانواده را بجای من سلام برسان اگر چه در زندگی هیچ چیزی نداشته ایم، اما هر آنچه هست متعلق به همسرم میباشد.

با عمیقترین آرزوهایم برای بهروزی شما
جمشید سپهوند ۳۱ شهریور ۱۳۶۴

----------------------------

عزت طبائیان
26 ساله
تاریخ اعدام: ۱۷ دی۱۳۶۰
محل اعدام: زندان اوین

نام: عزت طبائیان
نام پدر: سید جواد
شماره شناسنامه: ۳۱۱۷۱

زندگی زیبا و دوست داشتنی است. من هم مثل بقیه، زندگی را دوست داشتم. ولی زمانی فرا می رسد که دیگر بایستی با زندگی وداع کرد. برای من هم آن لحظه فرا رسیده است و از آن استقبال می کنم. وصیتی خاص ندارم، ولی می خواهم بگویم که زیبایی های زندگی هیچگاه فراموش شدنی نیست. کسانی که زنده هستند سعی کنند از عمر خود حداکثر بهره را بگیرند.

پدر و مادر عزیزم سلام

در زندگی برای بزرگ کردن من خیلی رنج کشیدید. تا آخرین لحظه، دست های پینه بسته پدرم و صورت رنج کشیده ی مادرم را فراموش نمی کنم. می دانم که تمامی سعی خود را برای بزرگ کردن من کردید ولی به هر حال روز جدایی لحظه ای فرا می رسد و این اجتناب ناپذیر است. با تمام وجودم شما را دوست دارم و از راهی که شما را نخواهم دید شما را می بوسم. به خواهران و برادران سلام گرم مرا برسانید و آنها را ببوسید. دوستتان دارم. در نبودن من اصلا ناراحتی نکنید و به خود سخت نگیرید. سعی کنید با همان مهر و محبت همیشگی تان به زندگی ادامه دهید. به تمام کسانی که سراغ مرا می گیرند سلام برسانید.

شوهر عزیزم سلام

هر چند که زندگی کوتاهی داشتیم و مدت بسیار کمی زندگی مشترک داشتیم ولی به هر حال دوست داشتم که بیشتر می توانستیم با هم زندگی کنیم ولی دیگر امکان ندارد. از راه دور دست تو را می فشارم و برایت آرزوی ادامه ی زندگی بیشتری را می کنم. هر چند که فکر می کنم هرگز وصیت نامه مرا نبینی.

با درود به تمام کسانی که دوستشان داشته، دارم و خواهم داشت.

خداحافظ، عزت طبائیان

----------------------------

شاهرخ جهانگیری – از حزب توده ایران
فرزند غلامحسین
متولد ۱۳۲۱
۳۳۶ صادره از رشت

پروین عزیزم. درود بی پایان بر تو باد! میدانی که چقدر دوستت دارم به خاطر همین عشق اولین تقاضایی که از تو دارم اینستکه مدتی بعد از مرگم ازدواج کنی. تو خوشبخت خواهی شد و خوشبختی از آن تو و فرزندانت هست. عزیزم مرا ببخش که نتوانستم آنقدر که دلم میخواست بتو توجه کنم. میدانی که کار سختی داشتم و آن تلاش در راه رهایی زحمتکشان بوده است و تا آخر باین راه وفادار بوده و هستم. من اکنون با ۹ نفر دیگر شاد و خندانیم و آوازخوان بطرف شهادت در راه آزادی میرویم و بدان که من خوشبخت هستم و از نبودن من ناراحت نباش. بکوری چشم دشمنان شاد و خوشحال باشد.

روزبه عزیزم! خیلی دوستت دارم. تو و کیوان را باندازه نصف مامان دوست دارم حال خودت می توانی حدس برنی چقدر بتو علاقمند هستم. عزیزم با تمام وجود برای مردم و در راه مردم کار کن. زیرا از این راست که انسان ارزش پیدا می کند. عزیزم مامان پروین را همیشه دوست داشته باش او زن بسیار بزرگ و سخاوتمندی است. کیوان عزیزم! پسر بازیگوش خوشگلم، فرصت نشد زیاد با هم باشیم. مرا ببخش. من در راه آرمانی والا کار کردم و به شهادت میرسم. راه مرا در پیش بگیر. تو و برادرت باید لیاقت نامهایی را که برویتان گذاشتم داشته باشید. عزیزم مامان پروین را خیلی دوست داشته باش. فکر میکنم از من تنها خاطره ای در ذهن تو و روزبه عزیزم باقی بماند. دلم میخواهد نام دخترت را شادی بگذاری و روزبه – پروین من به این دو اسم و دو مضمون با تمام وجود عشق می ورزم. پروین جان! دوباره با تو صحبت میکنم. عزیزم باز هم میخواهم زیاد غمگین نباشی. چنین اتفاقی قابل پیش بینی بود. زندگی را دوباره شروع کن و بمن قول بده که ازدواج بکنی. قرن بیست و یک قرن صلح و برابری و آزادی خواهد بود. عزیزم شعر خیام را بخاطر می آوری؟

گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز بخت آسوده ماست

زنده باد آزادی – زنده باد صلح

بله پروین جان اگر تو خوشبخت باشی که خواهی بود – اطمینان دارم – فردوس دمی از آسودگی تو خواهد بود. بمادرم سلام برسان. میخواستم چیزی برایش بنویسم ولی میترسم تحمل خواندنش را نداشته باشد. بگو که خیلی بهش علاقمندم. متأسفم که نتوانستم بهش برسم.

به خواهر عزیزم و برادر بزرگم به مهری و امیر به پدر و مادرت و پرویز و مریم و بهزاد سلامم را برسان. به تمامی اقوام بالاخص احسان خاله جان و کشور خانم و عزت خانم که خیلی پیششان بودم سلام گرم برسان. به همه دوستان و آشنایان سلام گرم برسان. همه را دوست دارم. پسرهای من دوستت خواهند داشت و تو تنها نخواهی بود. عزیزم با تمام وجود دوستت دارم. من شرافتمندانه زندگی کردم و شرافت مندانه میمیرم. اصلاً نگران نیستم و خوشبختم. زندگی من مصداق این شعر حافظ است

درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
مرگ بر ارتجاع ایران

ببخشید که بدخط و با مضمون نازیبا نوشتم. اصلاً وقت نیست. بدرود عزیزم بدرود عزیزانم برای شما زندگی کردم و برای شما میمیرم و خوشبختم خوشبخت!

----------------------------

احترام کارگر، هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران
تاریخ اعدام: ۹اردیبهشت ۱۳۶۱

وصیت نامه احترام کارگر
بنام خداوند بخشاینده مهربان

به نام خدایی که از اویم و بسوی او بازمیگردم. اینجانب احترام کارگر دستجردی که بجرم هواداری از سازمان مجاهدین زندانی شده ام وصیت خاصی ندارم. تنها چند کلمه با پدر و مادر عزیزتر از جانم دارم. مادر دلبندم پدر گرامی ارجمندم امیدوارم که نبودن مرا در خانواده با استقبال بپذیرید زیرا که مردن نیز مانند همه نعمتهای خداوند گرانقدر است و شما باید بآنچه که خداوند خواسته راضی باشید و خدای ناکرده ناشکری نکنید چرا که خداوند عالم به امور عالم است. مادر و پدر عزیزم تا آنجایی که میتوانید برایم اشک نریزید و صبور باشید امیدوارم که خداوند دریچه های رحمتش را بروی همه بازگشاید سلام مرا بهمه دوستان برسانید. ربنا اغفرلنا ... و اسرا منافی انزلنا و تومن مع الابرار

انالیه و انالیه راجعون
احترام کارگر دستجردی
۸ اردیبهشت ۱۳۶۱
با درود فراوان احترام
اعدام ۹اردیبهشت ۱۳۶۱ صبح پنجشنبه
تاریخ رسیدن وصیتنامه ۱۸ خرداد۱۳۶۱ چهلمین روز اعدام.

----------------------------

وصیت نامه حسین صدرائی (اقدامی)- شاعر،نویسنده و مترجم, عضو کانون نویسندگان ایران
تاریخ اعدام: شهریور ۶۷

برهنه پای بر تیغ
برهنه تن در آتش
قد افروخته از آزمون سرخ می گذرم
و سرنوشت
نه پیشاپیش من
که چون سگی رانده
به دنبالم می دود.

سبکبال می گذرم
سراپا همه خونشعله
بر آتش و تیغ
با قلبی آکنده از امید بهاران
و کول پشته ای
سرشار از فریاد و رنج
رنج، رنج
رنج های تلخ مردم سرزمینم
که فرداهای آبستن را می زایاند،
و فریاد، فریاد
فریادهای سرخ رفیقانم
که فلق را خونرنگ می کند.
می گذرم
بر تافته و عاشق
با تیری در قلب
تیری در گلو
و پرنده کوچکی در دهان
که با هزاران لهجه
برای پیروزی مردم
نغمه می خواند.

----------------------------

توفیق ادیب

25/12/62

پدر عزیزم: تقدیر بدینگونه بود که پس از 29 سال زندگی جبراً و قراراً وصیت نامه ام را به دستور مسئولین زندان شهربانی کمیته زندان در ساعت شش و ده دقیقه عصر بیست و پنجم اسفند ماه سال شصت و دو (25/12/62) بنویسم. آری پدر عزیز در لحظات سخت زندگی نوشتن وصیت نامه خالی از اشتباه نخواهد بود ولی چه باید کرد بایستی هر فرد ثمره زندگیش را در پایان عمرش به عزیزانش بسپارد. تمامی اموال زندگی من طیبعتا به شریک زندگی ام و فرزندم تعلق بگیرد چرا که قانوناً همسرم و فرزندم شریک زندگی من بوده و ادامه دهنده زندگی بعد از من خواهند بود. توصیه دیگر من این است که تربیت فرزندم بعد از همسرم به عهده شما پدر عزیز و مادرم خواهد بود و امیدوارم که در این مورد دریغ نورزید و اما شماها یعنی تو و مادرم: اگر چه جدایی فرزند برای پدر و مادر سخت است تا چه رسد مرگ فرزندش ولی خواهش می کنم بی تابی نکنید و این قرار زندگی است که هر فرد زندگی اش را بدرود خواهد گفت یعنی هیچ کس در این دنیا ماندنی نیست و مرگ سرنوشت محتوم هر فرد است به امید زندگی پر از صفا و صمیمت شما پدر و مادرم و عیال و فرزندم.

اموال من در داخل زندان: کت و شلوار – کلاه – ساعت مچی.

لباس تن – پتو دو عدد

توفیق ادیب امضا و اثر انگشت

اگر وصیت نامه ای به غیر از این بدست شما برسد ارزش و اعتباری ندارد.

توفیق ادیب امضا و اثر انگشت

----------------------------

دو نامه از منوچهر سرحدی زاده

دخترم سلام،

اگر گفتی پاییز چه رنگیه؟

من می گم: زرد و نارنجی و قرمز، آسمان آبی و آبی و ابرانی سفید سفید که همشون زیر نور خورشید پاییزی می درخشن. یک سؤال دیگه: اگه گفتی شاخه های بی برگ درختان شبیه چی ان؟ خوب نگاه کن. "مثه دستانی ان به هم پیچیده، انگار می خوان "خورشید" رو از تو آسمون قاب بزنن. اگه گفتی چرا من غروبای پاییز صدای قار قار کلاغ ها رو دوست دارم؟ گوش کن: انگار بچه های شیطون دارن از مدرسه برمی گردن! حتماً امسال بخاطر مریضی مادرت تا حالا نتوانسته ای با اون به گردش بری. به مادرت کمک کن تا زودتر حالش خوب بشه، آنوقت اونو از طرف من بوسش کن و دو تایی با هم به خیابانایی که من راه رفتن رو برگ های ریخته پای درختاشانو دوست دارم برین و جای منم کیف کنین. از قول من به همه سلام برسان.

قربون تو دختر خوب
بابا
منوچهر سرحدی زاده

همسر عزیزم!

بهمن ماه چهلمین سال زندگی را پشت سر خواهم گذاشت. نمی دانم کی دیگر باره من و تو در کنار هم خواهیم بود. همواره به تو می اندیشم، به مهربانیها و رنجهایت و دخترمان با همه طراوت گرمایش و تنهایی های کودکانه اش.

و اکنون در آستانه چهل سالگی:

"دیریست مانده ام، تن سوخته، در آفتاب نگاه تو، با حسرتی به چله نشسته و خاکستر آرزوها در باد. آن جا که رودخانه بی بازگشت عمر، بر بستر پیچ پیچش، از چهل گذار درد گذشته است تا به دریای تیره خاموش نزدیکتر شود. بر دشت گرم رؤیاها، توفان هنوز می غرد، آنسوی غرش طوفان، حکایتی دگر است. اما بر این کرانه که من ایستاده ام، نیست جز موج خیز یاد تو و خیزاب خاطرات، و زورق بی لنگر خیال که بهر سو می راند. سودازده ایستاده ام، در زیر آسمان حضور تو، بر آستان واپسین آه: که کاش، پرنده بوسه ای را، به پرواز آری، زان پیشتر که روخانه بی بازگشت، از مصب مه آلودش، برگذرد."*

عاشق تو

منوچهر سرحدی زاده
* شعری از حسین صدرایی که منوچهر سرحدی زاده آذین نامه اش کرده است

منبع :iranian.com
 
لینک این خبر
توجه: استفاده از مطالب ایران ب ب ب فقط با ذکر ماخذ آزاد می باشد.
یاد آرفتوای خون و جنون را!
RSS
IranBBB News Feeds
Iran BBB Newsticker

نوروز 1386   نوروز 1387